دیروز5:30 صبح راه آهن تهران بودم تا برگشتم خونه 7 صبح شده بود...
5شنبه 8صبح رسیدیم مشهد بردنمون یه هتل آپارتمان اما گفتن تا اتاقا خالی شه و تمیزبشن 3.4 ساعتی طول میکشه اونموقعم ساعت9صبح بود
ما گفتیم باشه تو سفره خونه ی اون هتل آپارتمان تا ساعت 12 معطل شدیم
وقت ناهار که شد فهمیدیم اتاقای مارو دادن به یه مدرسه دیگه که از اصفهان اومده بودن
ماهم خسته تو قطارم نتونسته بودیم درست حسابی بخوابیم 
دیگه از عصبانیت داشت خون خونمون رو میخورد
غذاهاشونم که افتضاح بود کبابش لاش سفید و خام بود مزه دنبه میداد
بالاخره ساعت 2 شد رفتیم تو اتاقااما نصفی از بچه ها هنوزاتاق نداشتنو تو سفره خونه بودن
منو فائزه و مهتا و کیانا تو یه کوپه و یه اتاق بودیم خواهر کیاناهم (کیمیا) که یکسال ازما بزرگتره هی میامد و میرفت
اون هنوز اتاق نداشت تو لابی هتل نشسته بودن که اومد تو اتاق ما گفت که وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم یه هتل دیگه مثه اینکه حال یکی از بچه ها بد شده بخاطر غذای اینجا
انگار پلیسم اومده بوده
القصه....
رفتیم یه هتل دیگه...
هم خوشگل تر بود هم تمیز تر هم کیفیت غذاهاش بهتر بود
جوجه کباب میدادن مامان انگشتاتم باهاش میخوردی
کوبیده و شنسل مرغشم خیلی خوب بود فقط قرمه سبزیش خیلی خوب نبود
تا تو اتاقامون مستقرشدیم و یه دوش گرفتیم ساعت شد4 اتاقمون شمارش603 بود فقطم ازبچه های مدرسه ما. ما تو طبقه ششم بودیم بخاطر همون همش یادشون میرفت مارو 2 دفه جامون گذاشتن وقتی میخواستیم بریم حرم!!!
ساعت6:55 دقیقه یکی از معاونا که همرامون بود اومد اتاقمون گفت 7:15 پایین باشین بریم حرم
ما 7:20 پایین بودیم رفته بودن!!!
زنگیدیم بهشون گفتن ما دیگه رسیدیم بعداز شام با خانم محمد جعفر بیاین
خانم محمد جعفرم دم اتاقما نیمد یادش رفته بود ما طبقه شیشمیم
قرارشد برا نماز صبح ببرن ما 4 تارو بازم یادشون رفته بود صدامون کنن!!!!

(من نمیدونم اینا بااین حافظشون چطوری خونشونو گم نمیکنن!!!!
)
تا این موقع فائزه بامن رفتارش خیلی خوب بود...
اما از الان به بعد چوس کن برامن به برق زده بود صداش میکردم جوابمونمیداد انتر خانم!!!!
جمعه صبح رفتیم الماس شرق از اونجا ذرشک برامامان فرزانه خریدم یه گردنبند فیروزه هم براخودم خریدم
بعداز اینکه ازخرید برگشتیمو ناهار خوردیم بالاخره ما 5 تا(من فائزه مهتا کیانا کیمیا) رو بردن حرم....
هی که بیشتر به حرم نزدیک میشدیم بیشتر بغض میکردم و اشکام جمع میشد
از تو زیرزمینش زیارت کردیم دستمم به ضریح خوردش....
بعذاز حرمم بردنمون کوه سنگی... عکسم که میخواستن بندازن از من به عنوان عکاس استفاده میکردن منم یکی دوتا ازشون انداختم اما وقتی دیدم محل نمیدن قهوه ایشون کردم رفتم پیش دوستای دیگم خودمم دوربین داشتم اما نمیخواستم با اونا عکس داشته باشم
اینجا بود که دیگه مهتا و کیانا هم خیلی محل نمیذاشتن بهم کیمیا یه خورده ازاونابهتر و باشعور تره
شبی که بردنمون کوه سنگی ماتا2بیدار بودیم اتاق بغلیمونم همش میرفت به ریاست هتل از دست ما شکایت میکرد ماهم یا تلفن رو جواب نمیدادیم یا جواب سر بالا میدادیم
اون شب وقتی زنگیدن جواب ندادیم دفه دوم که زنگیدن من صدامو خوابالو کردم و جواب دادم
دختره گفت : بچه هااااااا شما چرا نمیخوابین همسایه هاتون از دستتون شکایت دارن!!
من : ما 1 ساعت خوابیدیم سرصدا نداریم!!
دختره : پس صدا از در و دیوار میاد؟؟ بخوابین وگرنه به ناظمتون میگم!
من : باشه ما دیگه نفس نمیکشیم خرخر هم نمیکنمیم دستشویی هم نمیریم تا صدا نره اتاق بغلی

دختره : مسخره میکنی دستت درد نکنه!
من : مسخره چیه مگه من هم سنتم مسخره کنم؟؟
دختره : میگن بچه های تهران پررو هسنا اما من باورم نمیشد حالا باورم شد
من : خدافظ
ساعت 3نصفه شب رفتیم حرم تا 8 صبح
دفه آخری بود که رفتم حرم
هردفه میرفتیم ناهار مهتا و من اضافه غذاها دوغا نوشابه ها یا ماستارو باهم قاطی میکردیم ادا آشپزارو درمیوردیم
روز آخر فائزه غذاش تموم شده بود منو مهتاهم داشتیم آشپزی میکردیم فائزه هی کیگفت بریم بالا بریم بالا من گفتم اااااااااه 2مین وایسا
گفت : کی باتو حرف میزنه ؟؟؟
من : ابلح!!



توقطارم محلم نمیدادن منم رفتم کوپه بغلی پیش دوستام وقتی شام دادن تو قطار چون تو سالاد ماکارونی هاش نخودفرنگی داشت منم نخود دوس ندارم همه غذامو نخوردم از نصفم کمتر خوردم
رفتم که از خوراکی هایی که خریده بودیم براتو قطار بخورم که پولشم من حساب کرده بودم دیدم همه رو زهرمار کرده بودن!!! انقد حرصم گرفت
تو راه آهن تهرانم اصن ازم خدافظی نکردن و رفتن جز مهتا
اونم قرار بود دوس پسرش بیاد دنبالش
امروزم تومدرسه برافرزانه و مهسا تعریف کردم که چیشده بوده گفتم محل فائزه نذارین اوناهم گفتن مابخاطرتو بهاش دوس بودیم وگرنه ازش خوشمون نمیاد
فردا به نازنینم میگم محلش نده اونم از فائزه بدش میاد
برگشتناهم محلش ندادم و 3 تایی با فرزانه و مهسا برگشتیم
تو قطار سرد بود یه سرمایی خوردم که خدا میدونه صدام انقد کلفت شده که نگو...
همیشه هم من از سر سرما میخورم مجبورم هی برم فین کنم!!!
شرمنده سرتونو درد آوردم!!!
بگین با فائزه چیکارکنم
غزاله میگفت بزن بترکون این دوستیرو
خودمم دیگه ازش خوشم نمیاد...
خاک تو سر من کنن که 2 شب تا 3 بیدار موندم پروژه آمارشو کامل کردم چون پسرعموش مرده بود دلم براش سوخت....
من برا دوستام ازجون مایه میذارم اما اونا قهوه ایم میکنن....
دوستان عزیز ظرفیت پشت پر است لطفا ازجلو خنجر بزنید