پست ثابت
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اگر خدا آرزویی در دلت انداخت...

بدون توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است...


 
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حس و حال هیچی نیس...سبزنیشخندخندهناراحتخنثیزبان

قاط زدم....کلافهگریهخنده


ایشششششششششششش!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

انگار این کامپیوتر گور به گور شده ی بی صاحاب شده ی من نمیخواد درست شه!!!!!عصبانی

بازم اومدم کافی نت...کلافه

نظرتون چیه هویت خودمو فاش کنم؟؟؟؟سوال

اسم و این چیزا همش مستعاره....نیشخند

میخواین باخود اصلیم آشنا بشید؟؟؟؟نیشخند


مدارا...
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بیا بامن مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا بامن مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

بیاشکوه از دل کن که من نازک دل خستم

جدایی را حکایت کن  که من زخمی آن هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم

آخر ز بدی هات بی چاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

دگر اینجانمیمانم رهایی از وفا جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

نمیخوام تورو دیگر بدان از داغ تو رستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم

آخر ز بدی هات بی چاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم

هوشیار شدم آخر از داغ تو رستم

 

نه مخاطب خاصی داره....نیشخند

نه مخاطب خاصی وجود دارهنیشخند


و اما اتفاقات مشهد....
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیروز5:30 صبح راه آهن تهران بودم تا برگشتم خونه 7 صبح شده بود...لبخند

5شنبه 8صبح رسیدیم مشهد بردنمون یه هتل آپارتمان اما گفتن تا اتاقا خالی شه و تمیزبشن 3.4 ساعتی طول میکشه اونموقعم ساعت9صبح بودابرو

ما گفتیم باشه تو سفره خونه ی اون هتل آپارتمان تا ساعت 12 معطل شدیمابرو

وقت ناهار که شد فهمیدیم اتاقای مارو دادن به یه مدرسه دیگه که از اصفهان اومده بودن

ماهم خسته تو قطارم نتونسته بودیم درست حسابی بخوابیم خمیازه

دیگه از عصبانیت داشت خون خونمون رو میخوردعصبانی

غذاهاشونم که افتضاح بود کبابش لاش سفید و خام بود مزه دنبه میدادسبز

بالاخره ساعت 2 شد رفتیم تو اتاقااما نصفی از بچه ها هنوزاتاق نداشتنو تو سفره خونه بودنچشم

منو فائزه و مهتا و کیانا تو یه کوپه و یه اتاق بودیم خواهر کیاناهم (کیمیا) که یکسال ازما بزرگتره هی میامد و میرفت

اون هنوز اتاق نداشت تو لابی هتل نشسته بودن که اومد تو اتاق ما گفت که وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم یه هتل دیگه مثه اینکه حال یکی از بچه ها بد شده بخاطر غذای اینجاسبز

انگار پلیسم اومده بودهتعجب

القصه....خنثی

رفتیم یه هتل دیگه...مژه

هم خوشگل تر بود هم تمیز تر هم کیفیت غذاهاش بهتر بودمژه

جوجه کباب میدادن مامان انگشتاتم  باهاش میخوردیخوشمزه

کوبیده و شنسل مرغشم خیلی خوب بود فقط قرمه سبزیش خیلی خوب نبودخوشمزه

تا تو اتاقامون مستقرشدیم و یه دوش گرفتیم ساعت شد4  اتاقمون شمارش603 بود فقطم ازبچه های مدرسه ما. ما تو طبقه ششم بودیم بخاطر همون همش یادشون میرفت مارو 2 دفه جامون گذاشتن وقتی میخواستیم بریم حرم!!!لبخند

ساعت6:55 دقیقه یکی از معاونا که همرامون بود اومد اتاقمون گفت 7:15 پایین باشین بریم حرملبخند

ما 7:20 پایین بودیم رفته بودن!!!ناراحت

زنگیدیم بهشون گفتن ما دیگه رسیدیم بعداز شام با خانم  محمد جعفر بیاینناراحت

خانم محمد جعفرم دم اتاقما نیمد یادش رفته بود ما طبقه شیشمیمعصبانی

قرارشد برا نماز صبح ببرن ما 4 تارو بازم یادشون رفته بود صدامون کنن!!!!ابروعصبانی

(من نمیدونم اینا بااین حافظشون چطوری خونشونو گم نمیکنن!!!!نیشخند)

تا این موقع فائزه بامن رفتارش خیلی خوب بود...لبخند

اما از الان به بعد چوس کن برامن به برق زده بود صداش میکردم جوابمونمیداد انتر خانم!!!!سبز

جمعه صبح رفتیم الماس شرق از اونجا ذرشک برامامان فرزانه خریدم یه گردنبند فیروزه هم براخودم خریدملبخند

بعداز اینکه ازخرید برگشتیمو ناهار خوردیم بالاخره ما 5 تا(من فائزه مهتا کیانا کیمیا) رو بردن حرم....نیشخند

هی که بیشتر به حرم نزدیک میشدیم بیشتر بغض میکردم و اشکام جمع میشدفرشته

از تو زیرزمینش زیارت کردیم دستمم به ضریح خوردش....فرشته

بعذاز حرمم بردنمون کوه سنگی... عکسم که میخواستن بندازن از من به عنوان عکاس استفاده میکردن منم یکی دوتا ازشون انداختم اما وقتی دیدم محل نمیدن قهوه ایشون کردم رفتم پیش دوستای دیگم خودمم دوربین داشتم اما نمیخواستم با اونا عکس داشته باشمناراحت

اینجا بود که دیگه مهتا و کیانا هم خیلی محل نمیذاشتن بهم کیمیا یه خورده ازاونابهتر و باشعور تره

شبی که بردنمون کوه سنگی ماتا2بیدار بودیم اتاق بغلیمونم همش میرفت به ریاست هتل از دست ما شکایت میکرد ماهم یا تلفن رو جواب نمیدادیم یا جواب سر بالا میدادیم

اون شب وقتی زنگیدن جواب ندادیم دفه دوم که زنگیدن من صدامو خوابالو کردم و جواب دادمخمیازه

دختره گفت : بچه هااااااا شما چرا نمیخوابین همسایه هاتون از دستتون شکایت دارن!!عصبانی

من : ما 1 ساعت خوابیدیم سرصدا نداریم!!شیطان

دختره : پس صدا از در و دیوار میاد؟؟ بخوابین وگرنه به ناظمتون میگم!عصبانی

من : باشه ما دیگه نفس نمیکشیم خرخر هم نمیکنمیم دستشویی هم نمیریم تا صدا نره اتاق بغلیعینکنیشخند

دختره : مسخره میکنی دستت درد نکنه!عصبانی

من : مسخره چیه مگه من هم سنتم مسخره کنم؟؟نیشخند

دختره : میگن بچه های تهران پررو هسنا اما من باورم نمیشد حالا باورم شدعصبانی

من : خدافظبای بای

ساعت 3نصفه شب رفتیم حرم تا 8 صبحلبخند

دفه آخری بود که رفتم حرمناراحت

هردفه میرفتیم ناهار مهتا و من اضافه غذاها دوغا نوشابه ها یا ماستارو باهم قاطی میکردیم ادا آشپزارو درمیوردیمنیشخند

روز آخر فائزه غذاش تموم شده بود منو مهتاهم داشتیم آشپزی میکردیم فائزه هی کیگفت بریم بالا بریم بالا من گفتم اااااااااه 2مین وایسا

گفت : کی باتو حرف میزنه ؟؟؟عصبانی

من : ابلح!!ناراحتسبزعصبانیتعجب

توقطارم محلم نمیدادن منم رفتم کوپه بغلی پیش دوستام وقتی شام دادن تو قطار چون تو سالاد ماکارونی هاش نخودفرنگی داشت منم نخود دوس ندارم همه غذامو نخوردم از نصفم کمتر خوردمابرو

رفتم که از خوراکی هایی که خریده بودیم براتو قطار بخورم که پولشم من حساب کرده بودم دیدم همه رو زهرمار کرده بودن!!! انقد حرصم گرفتعصبانی

تو راه آهن تهرانم اصن ازم خدافظی نکردن و رفتن جز مهتا

اونم قرار بود دوس پسرش بیاد دنبالش

امروزم تومدرسه برافرزانه و مهسا تعریف کردم که چیشده بوده گفتم محل فائزه نذارین اوناهم گفتن مابخاطرتو بهاش دوس بودیم وگرنه ازش خوشمون نمیادسبز

فردا به نازنینم میگم محلش نده اونم از فائزه بدش میادشیطان

برگشتناهم محلش ندادم  و 3 تایی با فرزانه و مهسا برگشتیمزبان

تو قطار سرد بود یه سرمایی خوردم که خدا میدونه صدام انقد کلفت شده که نگو...سبز

همیشه هم من از سر سرما میخورم مجبورم هی برم فین کنم!!!سبز

شرمنده سرتونو درد آوردم!!!عینک

بگین با فائزه چیکارکنمسوال

غزاله میگفت بزن بترکون این دوستیروشیطان

خودمم دیگه ازش خوشم نمیاد...

خاک تو سر من کنن که 2 شب تا 3 بیدار موندم پروژه آمارشو کامل کردم چون پسرعموش مرده بود دلم براش سوخت....

من برا دوستام ازجون مایه میذارم اما اونا قهوه ایم میکنن....

دوستان عزیز ظرفیت پشت پر است لطفا ازجلو خنجر بزنید


مرگ....
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

گریهاه اه خیلی حالم این روزا خوبه تند تند هم خبر مرگ میشنومناراحت

3هفته پیش پسرعموی فائزه تصادف کرد بازنش جادرجا مردن زنش 24 سالش بود خودشم 26 سالش بود جمعه هم داداش یکی از دوستای ابتداییم فوت کرد 25 سالش بودگریه

پریروزم همسایه روبه روییمون که یکماهی بود هی میرفت بیمارستان و برمیگشت مردش پنجاه و خورده ای سالش بود....ناراحت

صدای شیون زن و بچه هاش دیوونم میکنه...هیپنوتیزم

دیروز بعداز ظهر که برگشتم خونه دیدم کوچه سیاه پوش شده به پنجره اتاق منم پلاکارت زده بودن انقد حالم بد شد ....ناراحت

خالم دیروز میگفت چندروزپیش خواب دیده که خونه همین همسایمون که مرده عروسی دخترکوچیکشه درحالی که دخترش 6.5 ماه پیش عروسی کرده بودتعجب

یکی از نوه هاش یکسال و نیم داره دیروز تو کوچه دست میزد میچرخید میگفت عکس بابا تقی رو نگاه کنین ببینین چه خوشگله بیمارستانه مریضه دعا کنید خوب شه...گریه

یکی از پسراش که مشکی نپوشیده انگار هنوز تو شوکه...ناراحت

دامادش با یکی دیگه از پسراش نعره میکشیدنگریه

این روزا روزای خوبی نیستن اصلا....ناراحت

اما فردا روز خوبیه...لبخند

فردا بعد از مدرسه با همون لباسا باید برم محضر عقد خالمه این 5.6 ماهه صیغه بودن

تا بیام خونه 4.4:30 میشهابرو

6 هم باید راه آهن باشم قراره عموم ببرم راه آهن 7حرکت میکنه قطارمونلبخند

یکشنبه 7 صبح هم تهرانمچشمک

اگه مردم و برنگشتم از مشهد حلالم کنید...فرشته


 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اگر با گرگها زندگی میکنی

زوزه کشیدن رابیاموز...

در روزگاری که زندگی می کنیم

تنها خدایش از پشت خنجر نمیزند....

 

احساس میکنم از خدا دور شدم....:(

 از روزمرگی متنفرم اما دچارش شدم....

نمیدونم کی برمیگردم

خدافظی...بای بایبای بای

:)) پیشنهاد میکنم آهنگای شهرام شکوهی رو گوش بدین

4شنبه 7 بعداز ظهر بلبط قطار دارم

دارم میرم پیش امام رضا با مدرسه...


شاید آپ آخر....
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام به همگی...لبخند

هروقت توهر وبی که میرفتم وقتی میدیدم خدافظی کرده خیلی ناراحت میشدمناراحت

حالا انگار نوبت خودم رسیده...ناراحت

هم حجم درسام زیاد شده هم کامپیوترم حالا حالا ها درست بشو نیست هم دیگه لب تاپ دستم نیست...ناراحت

از شنبه امتحانای میان ترمم شروع میشه بعدشم که خرداده!!!!ناراحت

فکر نمیکنم وقت کنم بیام نت....ناراحت

الانم تو کافی نتم دارم آپ میذارمناراحت

شاید بعداز امتحانای خرداد اگه کامپیوترم درست شد برگردم...لبخند

شایدم کامپیوتر درست بشه اما دیگه من نباشم....گریه

شایدم...متفکر

حلالم کنید....لبخند

دلم برا همتون تنگ میشه...قلب

اگه بتونم چندوقت یه بار میام کافی نت و به نظراتون جواب میدم و بهتون سر میزنمچشمک

 

خدافظبای بایبای بای


← صفحه بعد